نامۀ سرگشادۀ اومبرتو اکو به نوه اش
دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ ساعت ۱۱:۳۲
0 نظر
گزارش ها
نامۀ سرگشادۀ اومبرتو اکو به نوه اش

سال‌ها پیش از آنکه اومبرتو اکو با ترجمه کتاب «نام گل سرخ» در ایران معرفی شود، من با نام این متفکر بزرگ و بسیار دوست‌داشتنی آشنا بودم. آن نیز به خاطر شیفتگی و علاقه عمیق معلم زبان ایتالیایی‌ام در دبیرستانم در فرانسه. در سالهای دهه ۷۰ و ۸۰، این نویسنده و متفکر بزرگ، در ایتالیا و اروپا کاملاً شناخته شده بود؛ اما تنها تعداد انگشت‌شماری از کتابهایش به فرانسوی و انگلیسی ترجمه شده بود. روزی، معلم ایتالیایی ما به کلاس درس آمد و به زبان ایتالیایی بر روی تخته سیاه نگاشت: «تنها سی صفحه یا بیشتر از یک کتاب را نخوانده‌اید که ناگهان به خود می‌آیید و متوجه می‌شوید که از حالا تحت تأثیر دسیسه‌ای که در داستان کتاب است، قرار گرفته‌اید…» او سپس از ما خواست که نتیجه گیری‌های شخصی و استنباطهای باطنی‌مان را از آن جملۀ آغازین کتابی تحت عنوان «نقش خوانندۀ کتاب» که نویسنده‌ای ایتالیایی به نام اومبرتو اکو نگاشته و ظاهراً به تازگی در ایتالیا منتشرشده بود، به او بازگوییم.
هریک از ما چیزی گفت و من نیز به دلیل علاقه وافری که به شخصیت‌های محبوبم شرلوک هولمز و هرکول پوآرو داشتم، کوشیدم توضیح دهم که اگر در کتابی، هرچند به نحوی زیبا نگاشته شده باشد، دسیسه یا طرح یا نقشه‌ای پلید یا اسرارآمیز یا عجیب که دارای ماهیتی مهیج برای خواننده است وجود نداشته باشد، هرگز هیچ کتابی نخواهد توانست خواننده‌ای را برای مدتی طولانی به سوی خود جلب نماید.
استادم از پاسخ من راضی به نظر رسید و از ما خواست که بیشتر راجع به کنجکاوی سیراب ناپذیر ذهن بشر بیندیشیم تا بیشتر به مفهوم این جمله پی ببریم. هر یک چیزی گفتیم و من داستانهای زیبای الکساندر دوما و میشل زواکو را به یاد استادمان آوردم که در هر فصل تازه‌ای از داستان، دسیسۀ جدیدی آغاز می‌گردید و خواننده را تا آخرین صفحات کتاب به پیش می‌راند… استادمان دو صفحه از کتاب آقای اکو را که برایمان فتوکپی کرده و به زبان ایتالیایی بود، به ما تحویل داد و خواست که مطالب آن دو صفحه را برای هفته آینده به فرانسوی ترجمه کنیم… و این آغاز آشنایی من با این نویسنده بزرگ معاصر بود.
سه چهار سال بعد که دیگر در ایران حضور داشتم و شروع به کار کرده بودم، با سایر استادان زبان کانون پرورش فکری درباره کتاب جدید اومبرتو اکو که با نام زیبای «نام گل سرخ» منتشر شده بود، به بحثی پرشور ‌پرداختیم و آرزو داشتیم این کتاب که در سال ۱۹۸۰ منتشر شده بود، زودتر به زبان فرانسوی بازگردانی شود و زودتر به دستمان برسد.
در سال ۱۹۸۳ پدرم (طبق عادت معمولشان) عنایت کردند و کتاب «نام گل سرخ» را برایم از پاریس ارسال فرمودند و به گمانم من جزو معدود افرادی در ایران بودم که در همان دوران اوج معروفیت و شهرت جهانگیر اکو پس از نگارش آن کتاب، این فرصت طلایی را به دست آوردم که آن کتاب را در همان اوایل انتشارش در فرانسه با چه شور و هیجانی مطالعه کنم… و به راستی چه لذتی در خواندن آن صفحات قرون وسطایی می‌بردم…!
در آن دوران که هنوز همسری جوان بودم، تلاش می‌ورزیدم بی درنگ پس از پایان کارهای خانه به سراغ کتاب عزیز و دلبندم بروم و از ترس آنکه آن کتاب زودتر از موعد به پایان نرسد، تعداد مشخصی به صورت روزانه مطالعه می‌کردم. با مرور زمان، پدرم کتابهای دیگری از اکو برایم فرستادند و سرانجام در سال ۱۳۷۳ شمسی، دوست و برادر عزیز و گرامی‌ام جناب آقای حسین دهقان پیشنهاد کردند که کتاب «جزیره روز پیشین» را از متن فرانسوی برایشان ترجمه کنم. با چه شور و هیجانی به این ناشر محترم توضیح دادم که تا چه اندازه و از دوران قدیم با این نویسنده بزرگ ایتالیایی آشنایی دارم و این که چقدر خوشحال و خوشوقت بودم از اینکه امکان ترجمه آن اثر را می‌یافتم.
پس از مدتی، هنگامی که این ناشر مهربان دریافت من و همسرم دفتر نشری تحت عنوان «نشر تیر» تأسیس کرده‌ایم، ایشان با نهایت سخاوتمندی آن کتاب را به خود بنده هدیه دادند و از من خواستند که آن را برای نشر تیر ترجمه و منتشر کنم و «جزیره روز پیشین» سومین کتاب منتشرشده از سوی نشر ما بود. من آن کتاب طولانی را در عرض چهل روز ترجمه کردم و هنگامی که کارم به پایان رسید، دستخوش افسردگی و اندوه عمیقی گشتم؛ زیرا با خود می‌اندیشیدم که دیگر نمی‌توانم به مانند روزهای گذشته، به دنیای زیبا و مرموز روبرتو ـ قهرمان عجیب آن کتاب عجیب‌ترـ بازگردم… به دلیل شناخت نسبتا کمی که خوانندگان عزیز ایرانی آن دوران از این نویسنده بزرگ داشتند، کتاب آن طور که امیدوار بودیم، به فروش نرفت…
اما من همواره می‌دانستم که آنگاه که نام و شهرت این نویسنده بزرگ بیش از پیش در ایران پرآوازه گردد، خوانندگان بیشتری که قدر و ارزش آثار او را سرانجام درخواهند یافت، برای این ترجمه پیدا خواهد شد. و به راستی، در دهۀ ۸۰ شمسی، زمانی فرا رسید که دفتر نشر تیر روزانه باید پاسخگوی دهها و دهها فرد گوناگونی می‌شد که خواهان خریدن کتاب «جزیرۀ روز پیشین» یا کتاب دیگری تحت عنوان «هنر و زیبایی در قرون وسطی» که آن نیز ترجمۀ دیگری از بنده بود، می‌شدند…
در طول دهۀ ۷۰ و اوایل دهۀ ۸۰ شمسی پیوسته به وزارت محترم فرهنگ و ارشاد اصرار می‌ورزیدم که کتاب «پاندول فوکو» را به فارسی ترجمه کنم؛ اما هر بار، با رفت و آمد مدیران گوناگون، این اجازه از بنده دریغ می‌شد و همه مدعی بودند که آن کتاب، اثری نیست که بتوان به فارسی ترجمه کرد. (البته هنوز هم نمی‌دانم چرا…) متأسفانه سالها بعد، هنگامی که آن اثر سرانجام به فارسی ترجمه شد، ترجمه‌ آنقدر غم‌انگیز و سرشار از اشتباهات گوناگون بود که به یقین دریافتم که به راستی آن اثر هرگز بخت و اقبال شایسته‌ای در ایران نیافت…
بعدها ناشران متعددی پیشنهاد کردند که برای دیگر بار، «نام گل سرخ» و «پاندول فوکو» را به فارسی بازگردانی کنم؛ اما من هرگز دوست نداشتم و ندارم اثری را که به‌تازگی ترجمه شده باشد دیگر بار ترجمه کنم و پای در جای پای مترجم کوشای دیگری بنهم.
نامه‌ای برای اومبرتو اکو
باری، در سال ۱۳۷۶ هنگامی که در شرف چاپ «جزیره روز پیشین» بودیم، نامه‌ای برای اومبرتو اکو، نویسندۀ محبوبم نگاشتم و به صورت فکس به دانشگاه بولونیا ارسال کردم. این را نیز عرض کنم که هرگز انتظار دریافت پاسخی از سوی او را نداشتم و این کار را صرفاً از روی ادب و رعایت برخی اعتقادات دینی خود و همسرم انجام داده بودم و بس٫٫٫
در نامه، از ارادت و احترام عمیق خود نسبت به فضل و دانش شگفت‌انگیز و قلم بی‌همتای او سخن گفتم و سپس اعلام کردم که اثر او را به فارسی ترجمه کرده‌ام و اینکه حتی طرح روی جلد متن فرانسوی کتاب را نیز برای کتابم برگزیده‌ام تا پایبند بودن خود و همسرم را به معیارهای او به عنوان نویسنده‌ای بسیار سختگیر و دقیق رعایت کرده باشیم. در طول نامه، من از زبان ایتالیایی و فرانسوی یاری جسته و کوشیده بودم با این کار، به ایشان بفهمانم که نگران ترجمه فارسی اثرشان نباشند. و نیز آنکه قصد داشتیم حقوق معنوی (کپی‌رایت) را رعایت کنیم و اینکه چه باید می‌کردیم و اینکه آمادۀ تصمیم او و ناشر ایتالیایی کتاب بودیم.
عصر روز بعد صدای فکس به گوشم رسید و به گمانم که پدرم است، به اتاق کارم وارد شدم تا فرمایشات پدرم را بخوانم. اولین چیزی که دیدم، (نامه معکوس ارسال شده بود) امضای بزرگ و جالبی دیدم که برایم آشنا نبود. از شدت کنجکاوی نامه را که از آخر به اول، آهسته آهسته از دستگاه فکس بیرون می‌آمد، خواندم و بدین سان، من اولین و آخرین نامه‌ای را که از اومبرتو‌اکو دریافت کردم، از آخر به اول خواندم و آخرین جمله‌ای که از او خواندم با جملۀ آغازین: «خانم فریدۀ عزیز٫٫٫ به پایان رسید…»
باور نمی‌کردم نامه‌ای از نویسندۀ محبوبم دریافت کرده‌ام. همان لحظه با خود گفتم که ماجرا درست به مانند داستان جزیرۀ روز پیشین است؛ زیرا داستان از آخر آغاز می‌شد و به سوی وقایع آغازین پیش می‌رفت… همه چیز همان حالت سورئالیست و عجیب و جالبی را که در تمام داستان‌های اکو وجود دارد، در بر داشت.
او در آن نامه، با فرانسوی بسیار فصیح و زیبایی از من تشکر کرده بود که از او اجازۀ معنوی این کار را گرفته بودم و اینکه چقدر امیدوار بود کارش به نحو احسن ترجمه شده باشد و بتواند خوانندگان ایرانی را آن طور که باید و شاید، به سوی مطالب کتاب جلب کند.
او همچنین با حالت شوخ‌طبعی معمولش به من نوشته بود که به خوبی درک می‌کرد که من نامه‌ای دوزبانه برایش نگاشته‌ام تا او بفهمد که من به‌خوبی به این دو زبان آشنایی دارم و لذا اعلام داشت که از بابت ترجمۀ اثر خود به زبان فارسی می‌توانست اظهار رضایت و خرسندی کند، گرچه هرگز نمی‌توانست ترجمۀ فارسی مرا مطالعه کند. سپس از من خواست که به باغهای زیبای ایران‌زمین که در سراسر تاریخ ادبی جهان، شهرتی فراوان دارد، سلام و درود گرم او را برسانم و یک نسخه از اثرم را نیز پس از چاپ برایش ارسال کنم.
در پایان، در یک جمله، با نهایت محبت نوشته بود که به دلیل وضیعت کشورم، نیازی نیست که پولی بابت حق کپی رایت بپردازم، به ویژه آنکه می‌دانست این تازه سومین کتاب دفتر نشر من و همسرم است. سپس از من خواست که هر وقت «کمدی الهی» دانته را که نوشته بودم در دست ترجمه دارم به پایان رساندم، نسخه‌ای هم از آن را برای دانشگاه بولونیا ارسال کنم تا او آن را به کتابخانۀ عظیم آن دانشگاه قدیمی اهدا کند…
من تا چند روز، هر روز نامۀ محبت‌آمیز او را از نو مرور می‌کردم و وقتی سالها بعد، از زبان دوستان اهل قلم ایتالیایی‌ام شنیدم که امبرتو اکو تا چه اندازه نسبت به مترجمان آثارش سختگیر است، به شدت تعجب کردم و در هر نوبت، به آنان اعلام می‌کردم که اکو هرگز آن گونه نبود و اینکه نویسنده‌ای سخاوتمندتر از اکو ندیده بودم: مردی که به خود زحمت داده بود به یک مترجم جوان که حتی به مرز ۳۵سال هم نرسیده و هنوز شهرتی کسب نکرده بود، نامه‌ای این طور محبت‌آمیز بنویسد و چیزی هم انتظار نداشته باشد…
ناگهان چه زود دیر می‌شود!
باری، سالها از پی یکدیگر سپری شد و امسال پاییز، جناب آقای دکتر امامی عزیز به بنده اظهار لطف و محبت کردند و پیشنهاد دادند که روزی با هم، به خدمت جناب آقای دکتر جنتی ـ وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی ـ شرفیاب شویم و از ایشان تقاضا کنیم که اومبرتو اکو را رسماً به ایران دعوت نمایند تا با ایران زمینی که آنقدر دوست می‌داشت، آشنا شود. متإسفانه آقای وزیر در سفرهای گوناگون تشریف داشتند و بنده نیز ناگزیر به انجام سفری به خارج از ایران شدم و در طول این سفر خبر یافتم که نویسنده عزیز و مهربانم، نویسنده‌ای که هر بار، در همه جا، اعلام می‌کردم که بزرگترین نویسنده و متفکر معاصر، کسی جز او نیست، دیگر در میان ما نیست و به عالم باقی رخت بربسته است… یادش خوش و روحش شاد!
این روزها، دنیا بدون این نویسنده و کتابهایی که هر چند وقت یک بار از او منتشر می‌گردید و موجب می‌شد تا انسان بر میزان آگاهی خود بیش از پیش بیفزاید و هزاران جزئیات ریز و درشت تاریخی و فلسفی را از او بیاموزد، و به انواع دنیاهای عجیب و غریب او قدم گذارد، آری دنیا این روزها، از وجود این «اومانیستِ» زنده‌دل و سرشار از کنجکاوی و حیات و هستی خالی شده است… و به گمانم، درست به مانند زمانی که در گذشته اعلام شد که ویکتور هوگو یا آندره ژید یا الکساندر دوما دار فانی را وداع گفته است و سیل عظیم و بی‌شماری از خوانندگان عالم خاکی دستخوش اندوه و ماتم گردیدند، مرگ این نویسنده و متفکر بزرگ ایتالیایی نیز گل اندوهی تسکین‌ناپذیر در زمین دلمان رویاند؛ گلی که به این زودی‌ها پژمرده نخواهد شد زیرا که در ژرفنای وجودمان روییده است. و سال ۲۰۱۶ برای من، سالی است که دیگر پس از آن، هرگز نخواهم توانست صفحات جدیدی از این نویسندۀ خستگی‌ناپذیر را مطالعه کنم و به امنیت حضور او در جهان ادبی، احساس امنیتی فرهنگی داشته باشم. همه چیز چه زود به خاک بازمی‌گردد و به قول مرحوم قیصرامین پور: و ناگهان چه زود دیر می‌شود!
غم زمانه خورم یا…
در روزهای گذشته، آنقدر اندوهگین بودم که به نگارش هیچ مطلبی به احترام این نویسنده بزرگ قادر نبودم. از سوی دیگر، همۀ گفتنی‌های لازم و ضروری از سوی بزرگان فرهنگ و ادب، در سراسر عالم بیان شده است؛ اما شبی، ناگهان به یاد نامۀ سرگشاده‌ای از او افتادم که در سال ۲۰۱۴، خطاب به نوه‌اش استفانو اکو (نوۀ پسری‌اش) نگاشته بود.
این نامه سرشار از راهنمایی‌هایی مهر‌آمیز و عاطفی است و همزمان از نگرانی‌های اندیشمندی که شاهد کاستی‌های دراماتیک و فجیعی در فرهنگ و ادبیات کشورهای جهان غرب و شرق به یکسان است، داد سخن می‌دهد… امیدوارم این نامه سرگشاده که می‌تواند پندها و اندرزهایی بسیار مفید، دلسوزانه و مؤثر برای بهبود نگرش و بینش جوانان همۀ کشورهای دنیا نسبت به امر کسب دانش و اطلاعات مفید، با تکیه داشتن به هوش و حافظه شخصی باشد، برای جوانان فرهیختۀ ایران زمین نیز فایده‌های فراوان فرهنگی به همراه داشته باشد. این نامه در مجلۀ «اِسپرِسو» در تاریخ سوم ژانویه ۲۰۱۴ یعنی دو روز پیش از تولد ۸۲ سالگی اومبرتو اکو، در پنجم ژانویه، منتشر شده بود. شما را به خدای بزرگ می‌سپارم.
فریده مهدوی دامغانی
نوۀ دلبند و عزیزم،
همه چیز را با حفظ کردن، بیاموز٫٫٫
به هیچ وجه میل ندارم نامه‌ای را که برایت می‌نگارم، ماهیتی ملودراماتیک داشته باشد و سرشار از احساسات و عواطف رقیق باشد و نصایح و اندرزهایی پیرامون عشق ورزیدن به همنوعان یا زادگاه مادری یا حتی دنیای اطرافمان یا از این نوع چیزها در خود گنجانده باشد؛ زیرا کوچکترین توجهی به آن نخواهی کرد و آن هنگام که بخواهی این گونه نصایح را به اجرا گذاری (در حالی که تو دیگر یک انسان بالغ شده‌ای و من نیز دیگر در قید حیات نیستم)، نظام ارزش‌گذاری‌ها آنقدر تغییر یافته است که تمام اندرزها و نصایحم دیگر ماهیتی قدیمی و غیر عملی برایت در بر خواهد داشت و هیچ فایده‌ای برایت نخواهد داشت.
بنابراین مایلم که تنها روی یک نکتۀ به‌خصوص تأکید ورزم و سفارشاتی به تو بکنم؛ چیزی که تو یقینا خواهی توانست به مرحلۀ اجرا گذاری. حتی در همین دوران کنونی، در حالی که مشغول گشت و گذار در داخل صفحه دستگاه ‌ای‌پدت خواهی بود… بدانسان نیز این اشتباه را نخواهم کرد که به تو بگویم دست از این کارها برداری، البته نه به این خاطر که به نظرت همچون پدربزرگی کسل‌کننده خواهم رسید، بلکه به این خاطر که خود من نیز همین کارها را انجام می‌دهم.
در نهایت امر، شاید بتوانم به تو نصیحت کنم که اگر به صورت تصادفی نگاهت با صدها سایت وقیح و نابهنجار در اینترنت مواجه شد که تمام اشکال روابط جنسی میان دو انسان را به هزاران شکل مختلف نمایش می‌دهند، دست کم بر این عقیده باقی بمانی که رابطه جنسی به هیچ وجه این چیزی نیست که در این سایت‌های وقیح و نامناسب می‌بینی؛ سایت‌هایی که اتفاقا ماهیتی بسیار کسل‌کننده و یکنواخت هم دارند. این نوع سایت‌های وقیح و نامناسب فقط در نظر دارند که تو را از رفتن به خارج از خانه بازدارند تا از نگاه کردن به جنس مخالفت به صورت طبیعی دست بکشی.
اتفاقاً من قصد دارم به تو بگویم که به مانند دوران قدیم، به دوشیزگانی که در اطرافت هستند، خوب بنگری، حال در مدرسه یا در ورزشگاهی که برای انجام دادن تمرینات ورزشی به آنجا می‌روی؛ زیرا هر چیزی که واقعی باشد، بهتر است و دوشیزگان واقعی‌ای که از گوشت و پوست و استخوان‌اند، به مراتب سالم‌تر و بهتر از آن تصاویر وقیحی هستند که در سایت‌های اینترنتی ظاهر می‌شوند…
بیماری یک نسل
اما بگذریم، من قصد نداشتم راجع به این گونه مسائل شخصی با تو سخن بگویم، بلکه مایلم دربارۀ بیماری خطرناکی که تمام نسل تو را گرفتار خود ساخته است، صحبت کنم؛ مرضی که شاید حتی مردان و زنان جوانی را نیز که از تو نیز بزرگتر هستند و احتمالا امروزه به دانشگاه‌ها می‌روند، مبتلای خود ساخته است: منظور من، از دست رفتن حافظه است…
این راست است که اگر میل داشتی بدانی شارلمانی کیست [شاه قوم فرانک‌ها که اجداد فرانسوی‌های کنونی هستند. مترجم] و یا اینکه بخواهی بدانی که شهر کوالالامپور در کدامین نقطه از جهان واقع شده است، تنها کافی است که چند دکمه را فشار دهی و بعد هم این اینترنت کذایی پاسخ سؤالت را در یک چشم بر هم زدن به تو خواهد داد. البته این کار را در هر نوبت که نیاز به دانستن داشتی و برایت ضروری بود، به انجام برسان؛ اما پس از آنکه این کار را انجام دادی، سعی کن به خاطر نگاه داری چه میزان اطلاعات مفید و لازم به تو عرضه کرده است تا مجبور نباشی برای دومین بار به جستجوی همان موضوع بگردی (به‌ویژه اگر واقعا نیاز داری که آن اطلاعات را بدانی، مثلا برای تحقیقی که باید برای مدرسه‌ات به انجام رسانی).
خطر این کار این است که از آنجا که تو با خود می‌اندیشی که دستگاه رایانه‌ات قادر است در هر زمان که مایل باشی، آن اطلاعات را برایت تکرار کند، تو دیگر این میل و علاقۀ باطنی را از دست خواهی داد که این اطلاعات مفید را در گوشه‌ای از ذهنت جای دهی و به خاطر بسپاری. این درست به این می‌ماند که تو پس از آنکه یاد گرفتی که برای رفتن از خیابان ایکس به خیابان ایگرگ، وسایل نقلیه‌ای همچون اتوبوس و مترو وجود دارد که به تو اجازه می‌دهند بدون ذره‌ای خستگی و ناراحتی به مقصد نهایی‌ات برسانند (و در واقع، باید قبول کرد که این وسایل نقلیه، به راستی هم کار انسان را آسوده و راحت کرده‌اند: به‌ویژه در هر نوبت که عجله داری و باید در اسرع وقت به مقصد برسی)، بدین سان این فکر به ذهنت می‌رسد که دیگر نیازی به راه رفتن در خیابان‌ها نداری.
اما خب، اگر تو دیگر به قدر کافی راه نروی، آن وقت «به گونه‌ای دیگر چالاک» می‌شوی. این جمله‌ای است که امروزه، همواره برای کسانی گفته می‌شود که ناگزیرند با صندلی چرخ‌دار به این طرف و آن طرف بروند… بله، می‌دانم که تو ورزشکاری و در نتیجه می‌دانی چگونه اعضای بدنت را به حرکت بیندازی؛ اما بهتر است برگردیم بر سر مغز تو…
حافظۀ انسان، ماهیچه‌ای است درست به مانند ماهیچه‌های پاهایت و اگر آن را ورزش و تمرین ندهی، به سرعت رو به پژمردگی می‌رود، و آن هنگام، تو (از نظر روحی و ذهنی) به شکل و گونه دیگری چالاک می‌گردی. واقعیت امر این است (بگذار روشن و صاف سخن بگویم) که تو به یک احمق کودن مبدل خواهی شد!
از سوی دیگر، از آنجا که این احتمال برای همۀ انسانها وجود دارد که پس از رسیدن به دوران کهنسالی مبتلا به مرض آلزایمر شوند، یکی از شیوه‌های اجتناب ورزیدن از این اتفاق بسیار ناخوشایند، این است که انسان بتواند حافظۀ خود را همواره تقویت کند و آن را ورزش دهد؛ بنا بر این، این هم شیوه‌ای که میل دارم به تو بیاموزم:
بیاموز
هر روز صبح، چند بیت شعر، یا یک سرودۀ کوتاه بیاموز٫ یا کاری را که در دوران کودکی به ما می‌آموختند، بیاموز: مثلا شعر «اسب کوچک ابلق» [این شعر بسیار معروفی است از پاسکُلی شاعر بزرگ ایتالیا که در گذشته آن را به کودکان در مدرسه می‌آموختند. مترجم] یا «شنبۀ دهکده» [این نیز شعر بسیار معروفی از لئوپاردی شاعر بزرگ ایتالیاست که آن نیز در گذشته به کودکان در مدرسه آموخته می‌شد. این شعر در کتاب سروده‌های جیاکومو لئوپاردی به فارسی ترجمه شده است. مترجم]. شاید هم که فرصتی پیش آمد و با تعدادی از دوستان هم‌مدرسه‌ای‌ات بتوانی مسابقه‌ای انجام بدهید و ببینید کدام یک از شما این اشعار را بیش از بقیه از حفظ کرده است…
اگر از حفظ کردن شعر خوشت نمی‌آید، پس این کار را با فهرست نام بازیکنان تیم فوتبال مورد علاقه‌ات به انجام برسان؛ اما این را به خاطر داشته باش که کافی نیست تو بدانی نام بازیکنان فعلی تیم رُم چیست، بلکه باید نام بازیکنان دوران گذشته آن را نیز از حفظ بیاموزی و شاید حتی نام اعضای تیم فوتبال رقیب را هم بیاموزی (شاید باور نکنی که من هنوز هم نام اعضای تیم فوتبال شهر تورینو را به خاطر دارم: همان بازیکنانی که هواپیمایشان سقوط کرد و همۀ بازیکنان در آن سانحه هوایی کشته شدند؛ کسانی مثل: باچی گالوپو، بالارین، ماروزو و غیره و غیره).
با ذهنت انواع مسابقات ذهنی انجام بده. برای مثال، با کتابهایی که تاکنون مطالعه کرده‌ای (برای نمونه: نام کسانی که سوار بر کشتی هیسپانیولا بودند و به جستجوی جزیرۀ گنج می‌رفتند چه بود؟ پاسخ: لرد تره لاونی، کاپیتان اسمولت، دکتر لیوزی، لانگ جان سیلور و جیم…) تلاش کن و ببین آیا در میان دوستانت کسی هست که نام مستخدمان و مهتران «سه‌تفنگدار» و «دارتانیان» را بلد باشد؟ (نام آنها: گریمو، بَزَن، موسکوتون و پلانشه بود…) و اگر تمایلی به خواندن داستان سه‌تفنگدار نداری (ولی آن وقت هرگز نخواهی فهمید چه گنجی را از دست داده‌ای…)، این نوع تمرینات ذهنی را با یکی از داستانهایی که خوانده‌ای انجام بده. این کار درست شبیه به یک بازی است (و به راستی هم یک بازی ذهنی است)؛ اما خواهی دید که چگونه مغزت به سرعت آکنده از انواع شخصیت‌های واقعی یا غیرواقعی، انواع داستان‌ها و خاطراتی از هر شکل و رنگی خواهد شد!
مغز الکترونیکی
شاید از تو بپرسند به چه دلیل در برهه‌ای از زمان، مردم عادت داشتند که رایانه را به عنوان «مغز الکترونیکی» بنامند؟ خب دلیلش بسیار ساده است! برای اینکه رایانه‌ها بر اساس شکل و الگوی مغز تو (و مغز ما) ساخته و پرداخته شده است. حال آنکه مغز ما، بیش از یک رایانه، دارای انواع ارتباطات وسیع و بی‌شمار است و یک نوع رایانۀ مخصوصی است که قادر است حتی تو را به دوران گذشته بازگرداند و پیوسته رو به رشد است و با انواع تمرینات ذهنی، قوی‌تر و بهتر می‌شود. در حالی که رایانه‌ای که بر روی میز اتاقت قرار دارد، به گونه‌ای است که هر قدر بیشتر با آن کار می‌کنی، بیش از سرعتش کاسته می‌شود و تازه بعد از چند سال هم ناگزیری که آن را با یک رایانۀ جدیدتر تعویض کنی… برعکس، مغز تو می‌تواند تا نود سالگی به کار خود ادامه دهد و در نود سالگی هم (اگر همواره تمرینات لازم را با آن انجام داده بوده باشی)، هنوز قادر خواهد بود بیش از آن چیزی که الان به خاطر داری، چیزهایی را در خاطر داشته باشد. آن هم به صورت کاملاً رایگان…
بعد هم یک نوع حافظۀ تاریخی وجود دارد که هیچ ارتباطی با واقعیت زندگی شخصی تو و یا چیزهایی که تو در طول زندگی‌ات مطالعه کرده‌ای ندارد، بلکه به چیزهایی مربوط است که پیش از آنکه حتی تو به دنیا آمده بودی باشی، اتفاق افتاده است.
امروزه اگر به سینما می‌روی، باید در یک ساعت دقیق و مشخصی وارد سالن پخش فیلم بشوی. درست در هنگام آغاز شدن فیلم. و به محض آنکه فیلم شروع می‌شود، یک نفر هست که به صورت استعاره‌ای، دستت را می‌گیرد و تمام چیزهایی را که قرار است اتفاق بیفتد برایت می‌گوید. حال آنکه در دوران من، انسان می‌توانست در هر زمان که بخواهد، وارد سالن سینما بشود. منظورم این است که حتی انسان می‌توانست در وسط سکانس یک فیلم وارد سالن تاریک شود و به تماشای فیلم پیش رویش بنشیند. در زمانی که انسان وارد می‌شد، یک رشته اتفاقات در شُرف روی دادن بود و انسان تلاش می‌ورزید بفهمد ماجرای فیلم از چه قرار است و اینکه چه وقایعی پیش از ورود او به داخل سینما روی داده بوده است. (آن وقت، هنگامی که فیلم برای سکانس بعدی آغاز می‌شد، انسان متوجه می‌شد که کل ماجرای فیلم را به‌درستی درک کرده بوده است یا نه. در ضمن، اگر فرد مزبور از آن فیلم خوشش آمده بود، می‌توانست همچنان بر سر جایش نشسته باقی بماند و مابقی قبلی را از نو تماشا کند).
باری، زندگی انسان درست به مانند همین فیلم‌های دوران من است. ما به زندگی قدم می‌گذاریم در حالی که بسیاری چیزها، پیش از ورود ما به عالم روی داده است؛ آن نیز از صدها میلیون سال پیش به این طرف، و این نکته بسیار مهم است که انسان بیاموزد و بفهمد که چه چیزها و چه اتفاقاتی پیش از تولدش در این عالم به وقوع پیوسته است. این کار کمک می‌کند تا انسان بهتر بفهمد چرا هزاران هزار وقایع جدید در شرف روی دادن در این دوران کنونی است…
اتفاقاتی که پیش از تولد تو در عالم اتفاق افتاد
حال، مدرسه (به غیر از مطالعاتی که تو شخصاً به انجام می‌رسانی) وظیفه دارد به تو بیاموزد که چه اتفاقاتی پیش از تولد تو در این عالم اتفاق افتاده است. اما به خوبی مشهود است که امروزه مدرسه‌ها به هیچ وجه این کار را به نحو مناسب و خوبی به انجام نمی‌رسانند؛ زیرا بر اساس آمار و ارقامی که به دستمان رسیده است، فهمیده‌ایم که نوجوانان امروزی و حتی آنانی که اندکی از تو و نسل تو بزرگتر هستند و از حالا در دانشگاه‌ها حضور دارند، اگر برای مثال در سال ۱۹۹۰ میلادی به دنیا آمده باشند، به هیچ وجه نمی‌دانند (و شاید هم که «نمی‌خواهند بدانند») که چه اتفاقاتی در دهۀ ۸۰ میلادی روی داده است (تازه ما از اتفاقاتی که پنجاه سال پیش از آن افتاده است نیز به هیچ وجه سخن نمی‌گوییم…) در این آمارها، به ما گفته می‌شود که اگر از برخی از این جوانهای امروزی سؤال شود که آلدو مورو کیست (نام نخست‌وزیر ایتالیا در دهۀ ۶۰ و ۷۰ میلادی در ایتالیا که پس از پنجاه و پنج روز اسارت به دست سربازان ارتش سرخ که سازمانی مارکسیستی در ایتالیا بودند به قتل رسید)، به انسان پاسخ می‌دهند که او «رئیس» ارتش سرخ ایتالیا بوده است! در حالی که او «به دست» سربازان ارتش سرخ کشته شد… البته بهتر است از ارتش سرخ صحبت نکنیم. این ارتش هنوز برای بسیاری از انسان‌ها به عنوان یک چیز مرموز و ناشناخته باقی مانده است، در حالی که این وقایع تنها به کمی بیشتر از سی سال پیش تعلق دارد!
من در سال ۱۹۳۲ میلادی به دنیا آمدم؛ یعنی ده سال پس از به قدرت رسیدن حزب فاشسیت در ایتالیا. ولی من از همان دوران هم می‌دانستم که نام نخست‌وزیر آن زمان و در دورانی که (موسلینی و یارانش) مشغول انجام دادن آن راهپیمایی معروف سیاسی به سوی شهر رم بودند، چیست (اصلاً تو بگو من مشغول سخن گفتن از کدام ماجرای تاریخی در ایتالیا هستم؟!) شاید که مدرسۀ فاشیستی‌ای که در آن درس می‌خواندم، این مطالب را به من آموزش داده بود تا به من توضیح دهد تا چه اندازه، آن وزیر کذایی، ابله و نابخرد و شرور بوده است، به گونه‌ای که اعضای حزب فاشیست در آن دوران، او را با فرد دیگری جایگزین کردند [کنایه از فرانچسکو ساوه ریو نیتی است. مترجم].
خب دیگر، دست کم این نکته را می‌دانستم. و بعد هم، مدرسه به کنار، یک نوجوان امروزی به هیچ‌وجه نمی‌داند معروفترین بازیگران زن سینمای بیست سال پیش چه کسانی هستند، در حالی که من بشخصه می‌دانستم فرانچسکا بِرتینی که بود: همان بازیگر زنی که در فیلم‌های صامت و پیش از تولد من، صحنه‌های فیلم را یک به یک، به تماشاگران سینمای ایتالیا توضیح می‌داد… شاید به این دلیل که من عادت داشتم مجلات قدیمی‌ای را که در گوشه و کنار خانه‌مان جمع شده بود، ورق بزنم و همۀ مطالب آنها را بخوانم. اتفاقاً برای همین است که من نیز تو را دعوت می‌کنم که به ورق زدن مجلات قدیمی اقدام ورزی؛ زیرا این یک شیوۀ خوب برای آموختن و اطلاع یافتن از وقایعی است که پیش از تولد تو روی داده است…
ممکن است از من بپرسی: «به چه دلیل، دانستن اتفاقاتی که در گذشته روی داده، تا این اندازه مهم است؟» می‌گویم: زیرا در بسیاری از مواقع، بسیاری از چیزهایی که در گذشته روی داده است، به تو توضیح می‌دهد به چه دلیل، برخی اتفاقات کنونی، امروزه در شرف روی دادن در دنیایمان است. و به هر صورت، درست به مانند یادگیری نام بازیکنان تیم‌های فوتبال، این نیز راه و شیوه‌ای برای غنی‌سازی هوش و حافظه است…
البته این نکته را به خاطر داشته باش که تو نمی‌توانی این نوع تمرینات را صرفاً با کتابها و مجلات انجام بدهی. تو می‌توانی تمام این کارها را با اینترنت نیز به خوبی به انجام برسانی. اینترنتی که نه تنها برای گپ زدن با دوستانت مورد استفاده قرار می‌گیرد، بلکه همزمان برای «گپ زدن» با تاریخ بشری نیز کارساز است…
برای مثال: «هیتی‌»‌ها که بودند؟ [قومی هنداروپایی که در آسیای صغیر می‌زیستند. مترجم] و کامیزارها چه افرادی بودند؟ [نام گروهی شورشی در فرانسه که پیرو فرقه پروتستان بودند و در اوایل قرن هفدهم، علیه برخی بی ‌دالتی‌های شاه لویی چهاردهم فرانسه قد علم کردند و در این راه کشته شدند. مترجم].
ـ نام سه کشتی حامل کریستف کلمب و دریانوردانش چه بود؟ [سانتا ماریا، لاپینتا و نین یا. مترجم] ـ در چه هنگام نسل دایناسورها منقرض شد؟ [۲۵۰ میلیون سال پیش. مترجم] ـ آیا ممکن است که کشتی حضرت نوح دارای یک سکان هدایت بوده باشد؟
ـ نام جدّ گاو وحشی چه بود؟ [بُس پریمی ژنیوس٫ مترجم] ـ آیا در یک قرن پیش، تعداد ببرها بیش از تعداد امروزی‌شان بود؟
ـ امپراتوری سرزمین مالی چه بود و در کجا واقع بود؟ [امپراتوری بزرگی در قارۀ آفریقا که در نزدیک نیجر و ساحل عاج واقع بود. مترجم].
ـ و به همان اندازه، چه کسی برای نخستین بار، از «امپراتوری شرّ» سخن گفت؟ [رونالد ریگان رئیس جمهور آمریکا در سال ۱۹۸۳، اتحاد جماهیر شوروی را این گونه نام برد. مترجم] ـ دومین پاپ در طول تاریخ کلیسا، کدام فرد بوده است؟ [نخستین پاپ، حواری حضرت عیسی مسیح(ع) پطرس بود و نفر دوم هم لین نام داشت که به عنوان قدیس لینوس معروف است. مترجم]
ـ شخصیت میکی ماس چه وقت به وجود آمد؟… [در هجدهم نوامبر ۱۹۲۸٫ مترجم] باری، تو می‌توانی تا ابدیتی بیکران پیش بروی و پیوسته هزاران هزار سؤال گوناگون از خودت بکنی و هر کدام از اینها می‌تواند یک ماجرای بسیار زیبا و مهیج برای تو در بر داشته باشد و تحقیق و جستجویت را پربار و غنی سازد. تازه، همه را هم می‌توانی از حفظ کنی و به خاطر بسپاری! سرانجام نیز روزی فرا خواهد رسید که پیر و کهنسال خواهی شد و به نظرت خواهد رسید که گویی هزاران زندگی گوناگون و رنگارنگ را پشت سر نهاده‌ای… این به آن خاطر است که انگار تو در نبرد مشهور واترلوو شرکت داشته‌ای، یا آنکه در هنگام به قتل رسیدن ژولیوس سزار در کنارش حضور داشته‌ای، و یا در چند متری مکانی ایستاده بودی که برتولدو شوراتز که مشغول مخلوط کردن انواع مواد شیمیایی در داخل‌ هاون قدیمی خود بود تا شاید بتواند در علم کیمیاگری موفق شود و طلا بسازد، به اشتباه موفق به کشف باروت شد و از شدت هیجان و شادی، شروع به پریدن در هوا کرد…
و این در حالی است که دوستان دیگرت که هرگز ذهن و حافظۀ خود را تقویت نکرده‌اند، تنها یک زندگی واحد را پشت سر خواهند گذاشت: زندگی خودشان را و بس٫ زندگیی که بنا بر قاعده، باید سرشار از تأثر و اندوه و نیز کاملاً فاقد احساسات و عواطف بزرگ و پرشور و هیجان آور بوده باشد. پس حافظه‌ات را تقویت کن و به پرورش آن همت گمار و از همین فردا، شعر معروف دوران کودکی ما را که در مدرسه‌ها می‌آموختند و نامش «ترزای شیطان» است، از حفظ کن…
اومبرتو اکو- سوم ژانویه ۲۰۱۴

ترجمه فریده مهدوی دامغانی

اطلاعات بین المللی